معرفی وبلاگ
اول سلام که نام خداست. دوم خیلی خوش آمدید به وبلاگ کوچیک من سوم اگه براتون مهمه که من نظرتون رو در مورد هر پست بدونم تا بفهمم که مطالبش چقدر بدرد بخور بوده یا نبوده تو قسمت نظرات هر پست نظرتون رو که برام خیلی مهمه رو یادداشت کنید. *** کاش " آهسته بیایی " تا سکوت نازک قلبم جاودانه شود. ***
دسته
˙•▪●ღگلستاني از دوستان خوبم ღ●▪•˙
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 95903
تعداد نوشته ها : 133
تعداد نظرات : 311
Rss
طراح قالب
GraphistThem225
نفسم می گیرد در هوایی که نفسهای تو نیست...
دسته ها : نوشته های دلم
چهارشنبه نوزدهم 12 1388 11 صبح

کودکی هایم اتاقی ساده بود

قصه ای . دور اجاقی ساده بود

شب که می شد نقش ها جان می گرفت

روی سقف ما که طاقی ساده بود

می شدم پروانه خوابم می پرید

خواب هایم اتفاقی ساده بود

زندگی دستی پر از پوچی نبود

بازی ما جفت و طاقی ساده بود

قهر می کردیم به شوق آشتی

عشق ها هم اشتیاقی ساده بود

ساده بودن عادتی مشکل نبود

سختی نان بود و باقی ساده بود

                                                  زنده یاد امین پور

دسته ها : شعرانه
چهارشنبه نوزدهم 12 1388 11 صبح
حضرت جعفربن ابیطالب (رحمه الله علیه)در جنگ موته {جنگ سپاه رومی با سپاه اسلام} پرچمدار و فرمانده لشکر اسلام بود او فردی شجاع و با ایمان بود که تمام شپاهیان دشمن از او هراس داشتند و به تنهایی از پس آن برنمی آمدند تا اینکه لحظاتی از آن جنگ که جعفر از فرط خستگی توانی در بدن نداشت اما همچنان استوار پرچم اسلام را در دستانش گرفته بود و مبارزه می کرد تعدادی از افراد دشمن بر آن شدند تا او را به کناری کشند و جانش را بگیرند پس آنها او را تا می شد خسته کردند و از هم رزمانش جدا نمودند اما جعفر همچنان با ایمان و پرقدرت نبرد می کرد و ایستاده بود تا اینکه در یک لحظه دشمن دست راست او را قطع کرد پس او شمشیر را انداخت و پرچم را با دست چپش محکم گرفت و آنها اینبار دست چپش را از بدنش جدا نمودندو او پرچم را به گونه ای با پهلویش گرفت تا نیفتد اما آنها که دست بردار نبودند او را که تا آخرین نفس ایستاده بود را به شهادت رساندند. پس از شهادتش بر بدن مبارکش به روایتی 72زخم دیدند که تمامی در قسمت جلوی بدن او بود که نشان از این داشت که او هرگز به دشمن پشت نکرده بود در حالی که از شدت جنگ و نفرات و تجهیزات زیاد رومیان بسیاری از مسلمانان از ترس جانشان از میدان نبرد فرار کرده بودند...(( و اینطور بود که خداوند به جای دستهای جعفر بالهایی به او داد تا با آنها به سوی خودش رود و از این جهان کوچک و حقیر به اوج آسمانها پرواز کند . پروازی درست تا انتهای عشق و اینچنین بود که او را جعفر طیار نامیدند... ))  
دوشنبه هفدهم 12 1388 8 صبح
X