معرفی وبلاگ
اول سلام که نام خداست. دوم خیلی خوش آمدید به وبلاگ کوچیک من سوم اگه براتون مهمه که من نظرتون رو در مورد هر پست بدونم تا بفهمم که مطالبش چقدر بدرد بخور بوده یا نبوده تو قسمت نظرات هر پست نظرتون رو که برام خیلی مهمه رو یادداشت کنید. *** کاش " آهسته بیایی " تا سکوت نازک قلبم جاودانه شود. ***
دسته
˙•▪●ღگلستاني از دوستان خوبم ღ●▪•˙
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 95909
تعداد نوشته ها : 133
تعداد نظرات : 311
Rss
طراح قالب
GraphistThem225

من به دنبالش نبودم .حتی به فکرش .حتی لحظه ای تصورش را .او بود می دانستم که بود اما جدا از من و افکارم جدا از احساس و رفتارم .در اطرافییانم نشانهایش را دیده بودم اما باور نمی کردم . هیچ چیزی از آن در ذهنم نقش نبسته بود و نمی فهمیدمش .تا اینکه نمی دانم در کدامین لحظه از زمان و در چه مکانی من تصویر عاشقانه یک انسان شدم. کسی که حتی نمی دانستم کیست ؟ کجاست؟ تا تا... آن روز.همان روز که نگاه سنگینش بر چهره ام اوفتاد و در آن هنگام وقتی که هنوز متوجه ماجرا نشده بودم و بی هوا به چشمهایش نگاه کردم یک دنیا حرف و خوستن را دیدم .نمی دانستم آنها را به خودم ربط دهم یا چیز دیگری .اما احساسی در وجودم شعله کشید و انگار هیزم چند ساله دلم را آتش زد اما من اعتنا نکردم .حرارتش را نادیده انگاشتم و با افکارم آبی بر آن پاشیدم... اما این زمان دوباره و اینبار شدیدتر تکرار شد .طوری که مرا بسیار عصبی کرد و با حسی از بی تفاوتی از آن گذشتم در درونم غوغایی بود نمی دانستم چطور این حس را برای قلبم معنا کنم حسی که هیچ تجربه ای نسبت به آن نداشتم و همین مرا بیشتر عصبی می کرد...اصلا نمی توانستم با کسی مشکلم را در میان بگذارم چون حتی خودم هم از تفسیرش عاجز بودم

دسته ها :
چهارشنبه بیست و نهم 10 1389 11 صبح
X