معرفی وبلاگ
اول سلام که نام خداست. دوم خیلی خوش آمدید به وبلاگ کوچیک من سوم اگه براتون مهمه که من نظرتون رو در مورد هر پست بدونم تا بفهمم که مطالبش چقدر بدرد بخور بوده یا نبوده تو قسمت نظرات هر پست نظرتون رو که برام خیلی مهمه رو یادداشت کنید. *** کاش " آهسته بیایی " تا سکوت نازک قلبم جاودانه شود. ***
دسته
˙•▪●ღگلستاني از دوستان خوبم ღ●▪•˙
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 95927
تعداد نوشته ها : 133
تعداد نظرات : 311
Rss
طراح قالب
GraphistThem225

ديشب خدا را خواب ديدم...

من گريه ميكردم

خدا هم گريه مي كرد

هر دو دلمان از يك چيز گرفته بود

 

.......آدمها.......

پنج شنبه بیست و یکم 7 1390 10 صبح

روزي موشي كه در يك كلبه زندگي مي كرد كه در آن كلبه مزرعه داري به همراه خانواده خود در آن روزگار مي گذراندند. قصه از اينجاست كه روزي موش تله اي را در جلوي سوراخ لانه اش ديد كمي با خود انديشيد و بعد اين موضوع را با مرغ و گوسفند و گاوي كه آنها هم متعلق به مزرعه دار بودند . در ميان گذاشت....

اما آنها به حرفهاي موش اعتنا نكردند و همگي يك صدا گفتند:" تله موش مشكل توست و به ما ربطي ندارد"

تا اينكه از قضا ماري در همان تله گرفتار شد . و زن مزرعه دار هم كه از وجود مار بي خبر بود به ناگاه پايش را بر روي مار گذاشت و مار كه هنوز نيمه جان بود .پاي زن مزرعه دار را گزيد و با زهرش او را كشت ...

مزرعه دار هم مجبور شد كه مرغ را بكشد تا از گوشت آن براي زنش سوپ درست كند تا او حالش بهتر شود.

و  از قضا ميهمانهاي زيادي نيز براي عيادت از زن مزرعه دار به كلبه آنها آمدند و او براي شام  عيادت كنندگان مجبور شد گوسفند را قرباني كند...

اما بعد از چند روز زن مزرعه دار مرد و مزرعه دار هم گاو را هم براي مراسم ترحيم زنش قرباني كرد ...

و در تمام اين مدت موش داشت از سوراخش به اين ماجراها نگاه ميكرد و به مشكلي كه به خودش ربط داشت مي نگريست! 

دوشنبه بیستم 4 1390 10 صبح

بمان با من كه من بي تو صدايي خسته در بادم

در اين اندوه بي پايان . بمان تنها تو در يادم...

جمعه نوزدهم 1 1390 7 بعد از ظهر

الهی فصلهای زیبایت را سپاس

لطف بی انتهایت را سپاس

ای حکیم بزرگوار

ببخشای بر این بندگان ناسپاس

سپاسی که نگذاشتند بر تو ای سزاوار بهترین سپاس

پنج شنبه هفتم 11 1389 11 صبح

آرمانخواهی آدمی مستلزم صبر بر رنج هاست پس برادر خوبم برای جانبازی در راه ارمانها یاد بگیر که در این سیاره رنج صبور ترین انسانها باشی

سید شهیدان اهل قلم)

دسته ها : آهسته بیا
شنبه بیست و پنجم 10 1389 11 صبح

سالها قبل کشاورزی بود که از تمام دنیا تنها یک مزرعه و اسبی برای بارکشی و پسری داشت که او را یاری می داد.روزی اسبش فرارکرد.......همسایه ها با دیدن این صحنه گفتند : چه بداقبالی!

او پاسخ داد: شاید!

روز بعد اسبش با دو اسب دیگر بازگشت.

همسایه ها گفتند:چه خوش شانسی!!

و او گفت: شاید!

پسرش در حالی که سوار یکی از اسبها بود افتاد و به سختی مجروح شد.

همسایه ها گفتند:چه اتفاق ناگواری!!!

و بار دیگر کشاورز گفت: شاید!

فردای آن روز افراد پادشاه برای سربازگیری به روستای آنها آمدندتا مردان را به جنگ ببرند.اما پسر کشاورز به خاطر زخم پایش نتوانست با آنها رود.

همسایه ها گفتند: چه خوش شانسی!!!!!

و کشاورز باز هم گفت:شاید

 

و این داستان ادامه داشت تا زندگی جریان داشت. ممکنه شکلش متفاوت باشه اما ما همه درگیر این داستانیم.اما برخورد با اون رو شاید بلد نباشیم مثل کشاورز....

                                            موفق و سربلند باشید....    ... * آهسته بیا *...

 

دوشنبه نوزدهم 7 1389 10 صبح

نسیم سحر عاشقم کرد به بوی دلنشین تو...

کی خواهی بارید. کی قطره قطره تن دیوارها را خواهی شست...

کاش می دانستی که وقتی نیستی چطور باران قطره های سردش را همنوا با اشکهای گرمم زمزمه می کرد...

وقتی تو نیستی باران را نمی خواهم حتی اگر زلالترین و پاکترین گوهرهایش را نثارم کند. چطور اصالت باران را بی تو در درونم بتوانم  درک کنم.

تو باید باشی تا چشمهای مهربانت را به هر سو بدوزی و رنگین کمان شادی را در میان گریه آسمان آشکار سازی.

تو باید باشی تا باران تمام وسعت خاک را سیراب کند و گرنه دور از تو هیچ سیلابی تشنگی های زمین را اقامه نخواهد کرد حضرت باران...

 

...Laughingبرای تمام دوستان گلم بهترین ها رو آرزومندم...

جمعه بیست و هشتم 3 1389 5 بعد از ظهر

زیباترین گلها با اولین باد پاییزی پرپر میشن...

با وفاترین  دوستامون هم با مرور زمان بی وفای بی وفا میشن... 

این پرپر شدن از گل نیست از طبیعته  ... و این بی وفایی از دوستانمون نیست از روزگاره ... از روزگار.

چهارشنبه بیست و نهم 2 1389 9 بعد از ظهر

برای کسی که آهسته و پیوسته راه می رود . هیچ راهی دور نیست ...(لابرویر)

يکشنبه بیست و ششم 2 1389 9 صبح

انجام ندادن کاری برای دیگران مثل انجام ندادن کاری برای خودمان است...(هورس مان)

يکشنبه بیست و ششم 2 1389 9 صبح
X