معرفی وبلاگ
اول سلام که نام خداست. دوم خیلی خوش آمدید به وبلاگ کوچیک من سوم اگه براتون مهمه که من نظرتون رو در مورد هر پست بدونم تا بفهمم که مطالبش چقدر بدرد بخور بوده یا نبوده تو قسمت نظرات هر پست نظرتون رو که برام خیلی مهمه رو یادداشت کنید. *** کاش " آهسته بیایی " تا سکوت نازک قلبم جاودانه شود. ***
دسته
˙•▪●ღگلستاني از دوستان خوبم ღ●▪•˙
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 99544
تعداد نوشته ها : 133
تعداد نظرات : 311
Rss
طراح قالب
GraphistThem225

سالها قبل کشاورزی بود که از تمام دنیا تنها یک مزرعه و اسبی برای بارکشی و پسری داشت که او را یاری می داد.روزی اسبش فرارکرد.......همسایه ها با دیدن این صحنه گفتند : چه بداقبالی!

او پاسخ داد: شاید!

روز بعد اسبش با دو اسب دیگر بازگشت.

همسایه ها گفتند:چه خوش شانسی!!

و او گفت: شاید!

پسرش در حالی که سوار یکی از اسبها بود افتاد و به سختی مجروح شد.

همسایه ها گفتند:چه اتفاق ناگواری!!!

و بار دیگر کشاورز گفت: شاید!

فردای آن روز افراد پادشاه برای سربازگیری به روستای آنها آمدندتا مردان را به جنگ ببرند.اما پسر کشاورز به خاطر زخم پایش نتوانست با آنها رود.

همسایه ها گفتند: چه خوش شانسی!!!!!

و کشاورز باز هم گفت:شاید

 

و این داستان ادامه داشت تا زندگی جریان داشت. ممکنه شکلش متفاوت باشه اما ما همه درگیر این داستانیم.اما برخورد با اون رو شاید بلد نباشیم مثل کشاورز....

                                            موفق و سربلند باشید....    ... * آهسته بیا *...

 


دوشنبه نوزدهم 7 1389 10 صبح
X