معرفی وبلاگ
اول سلام که نام خداست. دوم خیلی خوش آمدید به وبلاگ کوچیک من سوم اگه براتون مهمه که من نظرتون رو در مورد هر پست بدونم تا بفهمم که مطالبش چقدر بدرد بخور بوده یا نبوده تو قسمت نظرات هر پست نظرتون رو که برام خیلی مهمه رو یادداشت کنید. *** کاش " آهسته بیایی " تا سکوت نازک قلبم جاودانه شود. ***
دسته
˙•▪●ღگلستاني از دوستان خوبم ღ●▪•˙
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 99591
تعداد نوشته ها : 133
تعداد نظرات : 311
Rss
طراح قالب
GraphistThem225

روزي موشي كه در يك كلبه زندگي مي كرد كه در آن كلبه مزرعه داري به همراه خانواده خود در آن روزگار مي گذراندند. قصه از اينجاست كه روزي موش تله اي را در جلوي سوراخ لانه اش ديد كمي با خود انديشيد و بعد اين موضوع را با مرغ و گوسفند و گاوي كه آنها هم متعلق به مزرعه دار بودند . در ميان گذاشت....

اما آنها به حرفهاي موش اعتنا نكردند و همگي يك صدا گفتند:" تله موش مشكل توست و به ما ربطي ندارد"

تا اينكه از قضا ماري در همان تله گرفتار شد . و زن مزرعه دار هم كه از وجود مار بي خبر بود به ناگاه پايش را بر روي مار گذاشت و مار كه هنوز نيمه جان بود .پاي زن مزرعه دار را گزيد و با زهرش او را كشت ...

مزرعه دار هم مجبور شد كه مرغ را بكشد تا از گوشت آن براي زنش سوپ درست كند تا او حالش بهتر شود.

و  از قضا ميهمانهاي زيادي نيز براي عيادت از زن مزرعه دار به كلبه آنها آمدند و او براي شام  عيادت كنندگان مجبور شد گوسفند را قرباني كند...

اما بعد از چند روز زن مزرعه دار مرد و مزرعه دار هم گاو را هم براي مراسم ترحيم زنش قرباني كرد ...

و در تمام اين مدت موش داشت از سوراخش به اين ماجراها نگاه ميكرد و به مشكلي كه به خودش ربط داشت مي نگريست! 


دوشنبه بیستم 4 1390 10 صبح
X