معرفی وبلاگ
اول سلام که نام خداست. دوم خیلی خوش آمدید به وبلاگ کوچیک من سوم اگه براتون مهمه که من نظرتون رو در مورد هر پست بدونم تا بفهمم که مطالبش چقدر بدرد بخور بوده یا نبوده تو قسمت نظرات هر پست نظرتون رو که برام خیلی مهمه رو یادداشت کنید. *** کاش " آهسته بیایی " تا سکوت نازک قلبم جاودانه شود. ***
دسته
˙•▪●ღگلستاني از دوستان خوبم ღ●▪•˙
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 99604
تعداد نوشته ها : 133
تعداد نظرات : 311
Rss
طراح قالب
GraphistThem225

سالها پیش دختری نابینا زندگی می کرد که به خاطر نابینا بودنش از همه و حتی از خودش هم متنفر بود ولی تنها یک نفر را دوست

داشت و آن نامزدش بود .

روزی دختر به نامزدش گفت که اگر روزی بتواند دنیا را ببیند . آن روز روز ازدواجشان خواهد بود . از این ماجرا چند روزگذشت

تا اینکه شانس به دختر روی آورد و شخصی حاضر شد تا یک جفت چشم به او اهدا کند و اینچنین شد که دختر بینایی خود را بدست

آورد و توانست همه چیز را ببیند از جمله نامزدش را .

آنگاه پسر شادمانه از دختر پرسید :(( آیا زمان ازدواج ما فرا رسیده ؟)) اما دختر وقتی که دید پسر نابینا ست . شوکه شد . و 

بعد کمی با خود فکر کرد .سپس در پاسخ گفت:((متاسفم نمی توانم با تو ازدواج کنم .آخر تو نابینایی...))

پسر کمی سکوت کرد و بعد از مدتی سرش را به پایین انداخت و از کنار تخت دختر دور شد . بعد رو به دختر کرد و

گفت:((بسیار خوب فقط از تو خواهش می کنم مراقب چشمان من باشی ))...


دسته ها : نوشته های دلم
سه شنبه اول 10 1388 7 صبح
X