معرفی وبلاگ
اول سلام که نام خداست. دوم خیلی خوش آمدید به وبلاگ کوچیک من سوم اگه براتون مهمه که من نظرتون رو در مورد هر پست بدونم تا بفهمم که مطالبش چقدر بدرد بخور بوده یا نبوده تو قسمت نظرات هر پست نظرتون رو که برام خیلی مهمه رو یادداشت کنید. *** کاش " آهسته بیایی " تا سکوت نازک قلبم جاودانه شود. ***
دسته
˙•▪●ღگلستاني از دوستان خوبم ღ●▪•˙
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 99551
تعداد نوشته ها : 133
تعداد نظرات : 311
Rss
طراح قالب
GraphistThem225

نيا باران زمين جاي قشنگي نيست !!!

من از اهل زمينم . خوب مي دانم كه  " گل " در عقد زنبور است ...

ولي سوداي بلبل دارد و پروانه را هم دوست مي دارد !!!!

يکشنبه هجدهم 2 1390 8 صبح

اي مُرغك خُرد ، ز آشيانه

پرواز كن و پريدن آموز

تا كي حركات كودكانه؟

در باغ و چمن چميدن آموز

رام تو نمي شود زمانه

رام از چه شدي ؟ رميدن آموز

منديش كه دام هست يا نه

بر مردم چشم ، ديدن آموز

شو روز به فكر آب و دانه

هنگام شب آرميدن آموز


دسته ها :
دوشنبه بیست و دوم 1 1390 10 صبح

حافظ گشوده ام و چه زيباست فال تو

حتما قشنگ ميشود امسال حال تو

با آن زبان فاخر و ايراني و اصيل :

فرخنده باد روز و شب و ماه و سال تو...

جمعه نوزدهم 1 1390 8 بعد از ظهر

بمان با من كه من بي تو صدايي خسته در بادم

در اين اندوه بي پايان . بمان تنها تو در يادم...

جمعه نوزدهم 1 1390 7 بعد از ظهر

با تمام وجود گناه كردم

با چه شوق و لذتي

اما او نه نعمتهايش را ذره اي از من دريغ كرد و نه آنها را فاش ساخت براي كسي

داشتم با خودم مي انديشيدم كه اگر روزي ساعتي و لحظه اي اطاعتش كنم چه خواهد كرد...

چهارشنبه یازدهم 12 1389 10 صبح

مهربانی تزئین لحظه هاست...

برای مهربانیت جوابی جز دوست داشتن ندارم ... امیدوارم بپذیری

شنبه سیم 11 1389 5 بعد از ظهر

باغبانی پیرم که به غیر از گلها از همه دلگیرم

کوله ام غرق غم است . آدم خوب کم است

عده ای بی خبرند . عده ای کور و کرند و گروهی پکرند...

دلم از این همه بد می گرید.... و چه خوب آدمی می میرد...

         

دسته ها :
شنبه سیم 11 1389 4 بعد از ظهر

قاصدک شعر مرا از بر کن

برو آن گوشه باغ . سمت آن نرگس مست

و بخوان در گوشش و بگو "باور کن"

یک نفر یاد تو را دمی از دل نبرد

به خدا باور کن...

دسته ها : نوشته های دلم
پنج شنبه هفتم 11 1389 11 صبح

الهی فصلهای زیبایت را سپاس

لطف بی انتهایت را سپاس

ای حکیم بزرگوار

ببخشای بر این بندگان ناسپاس

سپاسی که نگذاشتند بر تو ای سزاوار بهترین سپاس

پنج شنبه هفتم 11 1389 11 صبح

من به دنبالش نبودم .حتی به فکرش .حتی لحظه ای تصورش را .او بود می دانستم که بود اما جدا از من و افکارم جدا از احساس و رفتارم .در اطرافییانم نشانهایش را دیده بودم اما باور نمی کردم . هیچ چیزی از آن در ذهنم نقش نبسته بود و نمی فهمیدمش .تا اینکه نمی دانم در کدامین لحظه از زمان و در چه مکانی من تصویر عاشقانه یک انسان شدم. کسی که حتی نمی دانستم کیست ؟ کجاست؟ تا تا... آن روز.همان روز که نگاه سنگینش بر چهره ام اوفتاد و در آن هنگام وقتی که هنوز متوجه ماجرا نشده بودم و بی هوا به چشمهایش نگاه کردم یک دنیا حرف و خوستن را دیدم .نمی دانستم آنها را به خودم ربط دهم یا چیز دیگری .اما احساسی در وجودم شعله کشید و انگار هیزم چند ساله دلم را آتش زد اما من اعتنا نکردم .حرارتش را نادیده انگاشتم و با افکارم آبی بر آن پاشیدم... اما این زمان دوباره و اینبار شدیدتر تکرار شد .طوری که مرا بسیار عصبی کرد و با حسی از بی تفاوتی از آن گذشتم در درونم غوغایی بود نمی دانستم چطور این حس را برای قلبم معنا کنم حسی که هیچ تجربه ای نسبت به آن نداشتم و همین مرا بیشتر عصبی می کرد...اصلا نمی توانستم با کسی مشکلم را در میان بگذارم چون حتی خودم هم از تفسیرش عاجز بودم

دسته ها :
چهارشنبه بیست و نهم 10 1389 11 صبح
X